قسمت نهم

 

جونگ مین رفت داخلو گفت:

واقعا که تا حالا همچین دختر لجبازی ندیده بودم!!

جسی:خوب حالا که دیدی!!حالا چیکار داری؟

جونگ مین:هیچی..!چیز خاصی نبود ...فقط میخواستم بگم زود آماده شو بریم!

جسیکا:واسه همین انقد پشت در فک زدی؟!

عصر همون روز

با کمال تعجب جونگ مین توی کلاسای جسیکا شرکت نمیکرد

جسی هم چیزی در این مورد ازش نپرسیده بود

که بالاخره جونگ مین تصمیم گرفت درموردش باهاش صحبت کنه!!!

توی آشپزخونه عصرانه میخوردن که جونگ مین گفت:

جسی جونم...عزیزم...دوست خوبم...1 درخواستی دارم!!!

البته نمیشه اسمشو درخواست گذاشت چون بیشتر 1 پیشنهاده!!!

جسیکا:اهووو...چه مهربون.!!!بگو ببینم چیه؟؟!!

جونگ مین:چون 2 هفته ی دیگه امتحانای میان ترممون شروع میشه ...

بیا این دو هفته درسای که مشکل داریمو با هم بخونیم!!!چطوره؟؟!!

جسیکا:اووووم...نمیدونم!!اگه وقتشو داشته باشم که خوبه!!

جونگ مین:ایووول...پس بیا 1 برنامه ریزی توووپ بکنیم

جسیکا:باشه...خوب اول درسایی که توش مشکل داریو بگو..

جونگ مین:در حال حاضر فقط زبان!!!

جسی:چی؟؟؟!!!!زبان؟؟؟!!!!تواگه زبانو اشکال داشتی کلاسای فوق العاده رو میومدی!!!

جونگ مین:اووووم...!!!حتما دلیل داشتم واسه نیومدنم!!!

جسی:اونوقت دلیلت چی بود؟؟!

جونگ مین:اذیت نکن دیگه!!بعدا بت میگم!تو چه درسایی مشکل داری؟؟

جسیکا:ریاضیات!!!

جونگ مین:ریاضی...ریاضیم بد نیست در کل بهتر از زبانمه!!

جسیکا:شما که توی زبان مشکل داری از فردا توی کلاسا شرکت میکنی...

و هر موقعم وقت داشتی با هم ریاضی کار میکنیم!!

جونگ مین:خوب من اگه میخواستم تو کلاسا شرکت کنم که تا حالا اومده بودم!

زبان من خیلی ضعیفه!با 1 ساعت کلاس مشکلم حل نمیشه!تو خونه کار کنیم!

جسی:ولی فکر نمیکنم زبانت انقد ضعیف باشه ها!

بالاخره هفته ای 1 جلسه کلاس زبان داریم..چه جوریه که اونجا مثل بلبل انگلیسی حرف میزنی؟!

جونگ مین:باور کن واسه کلاس زبان همشو حفظ میکنم!!!

جسیکا:بسیار خوب...از کی شروع کنیم؟

جونگ مین:از 2 روز دیگه...روزایی که کلاس داریم شبی 2 ساعت درس میخونیم...

روزاییم که کلاس نداریم 5 ساعت ..چطوره؟!

جسیکا:خوبه...کم کم داره دیرم میشه...مطمئنی کلاس فوق العاده رو نمیای؟؟!

جونگ مین:آره...کی کلاست تموم میشه؟

جسیکا:ساعت 8...

جونگ مین:میام دنبالت...

جسیکا: واااااو ...چه مهربون شدی!!!

جونگ مین:  

......................................................

راس ساعت 8 جونگ مین اونجا بود...

بعد از سوار شدن جسی جونگ مین گفت:

فردا تولد هانیه و چون خانوما توی خرید کادو ماهرن گفتم تورو همراهم ببرم

واسه خریدن کادو...البته اگه بیای!!

جسیکا:اوووم باشه بریم...

اول چندجایی رو گشتن که بالاخره تصمیم گرفتن از 1 فروشگاه کادوشونو بخرن...

داخل فروشگاه

توی اولین غرفه ای که رفتن جسیکا 1 کلاه انتخاب کرد...

جسیکا:چطوره؟!

جونگ مین:اوووم این خیلی کمه!!

جسیکا رفت و 1 لباس خیلی قشنگ پیدا کرد...

جسیکا:این خیلی قشنگه...نه؟!

جونگ مین:ریاضیتم که ضعیفه !!!واسه هانی کوچیکه!!

جسیکا:مشکلی نیست میگیم سایز بزرگترشو بیارن!

وقتی از فروشنده سایز بزرگترشو خواستن فروشنده گفت:شرمنده...این لباس سایز بندی نداره!!

جسیکا تصمیم گرفت به غرفه ی اسباب بازی برن....

بعد از زیرو رو کردن عروسکها 1 خرگوش ناز انتخاب کرد...

جسیکا:این خوبه؟!

جونگ مین:اوووووم...بد نیستا ولی زیاد دوسش ندارم!

جسیکا:قرار نیست تو دوست داشته باشی!!

چندتا بازی فکری اورد اما جونگی 2 باره مخالفت کرد و گفت:از اینا زیاد داره..

جسیکا که از مخالفتهای جونگ مین خونش به جوش اومده بود

گفت:این آخرین انتخابه میخوای دوست داشته باشه میخوای نداشته باش!!!!

خووووب این خرسه خیلی قشنگه...نه؟؟!

جونگ مین:اوووووووم....با سلیقه ی من جور نیست!!!

جسیکا:خوب شما که انقد سلیقتون خوبه چرا خودت انتخاب نمیکنی؟؟

اصلا به من چه...من برم 1 چیزی واسه خودم انتخاب کنم...

جونگ مین:اه اه باز جسی عصبی..!!!

جسیم رفت و 1 آویز عروسکی خرید...

از اونطرف جونگ مینم خریدشو کرد و زودتر رفت تا بذارتش توی ماشین...

خلاصه بدون هیچ حرفی رسیدن خونه....

عصر روز بعد

جسی اون روز کلاس نداشت و میتونست به شین های کمک کنه..

جونگیم هانی رو برد بیرون که اونا راحت کارشونو انجام بدن...

هانی از همه جا بیخبرم گفت که منو باید ببری شهربازی...

جونگ مینم که میدونست اگه مخالفت کنه هانی ناراحت میشه

و دلش میشکنه قبول کرد...

هانی کوچولو دوست داشت بیشتر بمونه ولی حیف

جونگی انقد خستش کرده بود که دیگه توان موندن نداشت!!

هانی که خستگی تنشو با خوابیدن تو ماشین در کرده بود

به خونه که رسیدن بیدار شد...(یعنی جونگی با کرم ریزی

بیدارش کرد جونگ مین فورا با1پیام به جسی اونوازاومدنشون

باخبر کردوبعدکمی پیچوندن هانی

رفتن توی خونه 000چراغهاهمه خاموش بودن وصدایی

به گوش نمی رسید تا اینکه هانی در خونرو بازکرد

صدای ترکیدن بادکنکا ونور فشفشه ها اونو حسابی هیجان زده کرد

خلاصه جشن تولد شروع شد ووقتی که موقع

باز کردن کادواشد جونگی پنهونی اسم خودشوروی کادوی جسی و

اسم جسی رو روی کادوی خودش نوشت وقتی

کادوی جسی باز شد از تعجب دهنش باز موند ونگاه معناداری به

جونگ مین کرد جونگی سری تکون داد و لبخند(از اون دختر کشا!!)

زد و سریع رفت سراغ کادو ی خودش بعد از بازشدن کادوی جونگی

جسی که تازه فهمیده بود قضیه چیه و کادویی که با کادوی خودش

عوض شده بود همون خرسی بود که خودش واسش انتخاب کرده بود

به روی خودش نیوورد...جونگ مین انتظار داشت حداقل بعد تولد جسی

عکس العملی به این موضوع نشون بده... اما جسی هیچ بحثی درموردش نکرد

و رفت که بخوابه..


قسمت دهم

ساعت 3 بود و جسی هنوز خوابش نبرده بود و همینطور تکون تکون

میخورد ...تشنش شده بود...همه جا خیلی تاریک بود و واسه اینکه

بقیه بیدار نشن چراغی روشن نکرد.

از پله ها میرفت پایین که به 1 چیز بزرگ برخورد کرد(1 آدم!!!!)

وصدای افتادن چیزیو شنید..

 

اون جونگی بود که بعد از خوردن به جسی کنترلشو از دست داد و

افتاد رو زمین...جسیکا هم از ترس زود کلید برقو زد...وقتی جونگ مینو

روی زمین دید نشست کنارش هرچی صداش میکرد جونگ مین جواب نمیداد

...بیهوش شده بود....سریع رفت بقیه رو صدا زد و بردنش بیمارستان...

بابای جسی هم چون هانی خواب بود و وقتی دید خانواده

خیلی ناراحتن گفت که پیش هانی میمونه و نگران هانی نباشن...

جسیکا توی راه فقط گریه میکرد و چون پشت سر جونگ مین یکم خونی بود

خیلی ترسیده بود...

بیمارستان

دکتر جونگ مینو معاینه کرد و گفت که چیز مهمی نیست ...

مطمئنا سرش به شئ سخت برخورد کرده که سرش ضخم شده!!!

وقتی دکتر اینو گفت همه آروم شدن به جز جسی..

بغض کرده بود و هیچی نمیگفت...شین های رفت داروخونه که داروهاشو بگیره..

پدر جونگ مینم رفت که با دکترش حرف بزنه...

جونگ وو:آقای دکتر پسر من چند سال پیش تصادف کرد و پشت سرش یکم

آسیب دیده اگه میشه از سرش عکس برداری کنید...

دکتر:آقای پارک اگه لازم بود خودمون حتما اینکارو میکردیم ولی خوشبختانه

پسر شما سالم سالمه..پس انقدر ناراحت نباشین...

جونگ وو که یکی از همکاراش توی بیمارستان بستری بود فرصتو غنیمت شمرد و

به ملاقاتش رفت...

اون طرف

جسیکا هم که پیش جونگ مین بود حال خوبی نداشت...

جونگ مین کم کم بهوش اومد...اول یکم تو صورت جسی نگاه کرد و وقتی

یادش اومد که چه اتفاقی افتاده گفت:

مگه من مردم یا میخوام بمیرم که اینطوری عزا گرفتی؟!

تو اون تاریکی نصف شبی ساعت 3 پایین چیکار میکردی؟؟!

نمیتونستی 1 چراغ روشن کنی؟هان؟!با توام چرا هیچی نمیگی؟!

نکنه از ترس زبونتم بند اومده؟؟!جسیکاااااا(مثلا حالش خوب نیستو انقد میحرفه!!!)

جسیکا 1 دفه بغضش ترکید و 2بهره گریه هاش شروع شد...

جونگ مین از تعجب نشست...2 باره مسخره بازیشو شروع کرد بلکه جسی یکم

حالش بهتر شه..حالش که بهتر نشد هیچی تازه اعصابشم از اینکه جونگی تو این

موقعیت این حرفارو میزنه خورد شد...پا شد که بره...جونگی دستشو گرفت و اونو

کشوند طرف خودش و بغلش کرد..اولش جسی سعی کرد که خودشو به عقب بکشونه

اما دید فایده ای نداره و به گریه هاش ادامه داد...

جونگ مین:دختر تو چرا اینطوری میکنی؟؟!!!چرا انقد اشک میریزی؟

دل من که پر پر شد..!بسه دیگه...خوووب؟تا گریتو تموم نکنی منم ولت نمیکنمااااا

کم کم گریه های جسی بند اومد...جونگ مین 1 لیوان آب واسه جسی ریخت:

بخور یکم نفست جا بیاد دیگه هم نبینم گریه کنیاااااااااا...

(مثلا جونگی حالش خوووب نیستاااا..پرستاری میکنه...!!)

پرستار که اومده بود سر جونگیو پانسمان کنه وقتی چشمش به جسی افتاد گفت:

مثل اینکه خیلی دوستون داره هاااا...از موقعی که شما رو اوردن اینجا همش

یا گریه میکنه یا بغض...!!

جونگ مین:واقعا؟؟!!!هه دوسم داره ولی نمیگه!!ای شیطون...

اما جسی با کمال تعجب جواب جونگیو نداد و هیچی نگفت!!!

خلاصه سر جونگ مین که پانسمان شد رفتن خونه...حدودا 5صبح بود

همه بعد از یکم حرف زدن با همدیگه رفتن که بخوابن..

نزدیکا ی ساعت 6 جونگ مین به جسی اس ام اس داد که سریع بره تو اتاقش

جسیکا هم که فکر میکرد جونگ مین حالش بده سریع رفت تو اتاقش...

جونگ مین:با جت اومدی؟؟!

جسیکا:2قدم راه که بیشتر نیست..

جونگ مین:آخه من اصلا فکرشم نمیکردم که بیای!!

جسیکا:حالا اگه ناراحتی برم!!

جونگ مین:نه...صدات کردم بیای چون که مسئول این اتفاق بودی ...

خوووب؟حالا من خوابم نمیبره و سرم یکم گیج میره پس 1 کاره کن تا خوابم ببره!!

جسیکا:اول اینکه هر دو مون باعث این اتفاقیم...ولی چون تو آسیب دیدی

دلیل نمیشه که من مقصر باشم...!!دوم ...

اومد باز روضه خونی کنه که جونگ مین گفت:دومیو نمیخواد بگی!!عجب کاری کردما

باشه...برو بخواب من مقصر....!!!

جسیکا:نه..خوووب حالا بگو چیکار کنم؟؟!!

جونگ مین:عزیزم اگه میدونستم چیکار باید کرد که تو رو صدا نمیکردم!!!

جسیکا:بنظر من 1 کتاب بردار و بخونش تا خوابت ببره...

جونگ مین حدود 10 دقیقه این کاره کرد...فایده ای نداشت...

جونگ مین:خوووب این روشتون نگرفت...بعدی..

جسیکا:1 آهنگ ملایم گوش بده...

15 دقیقه بعد!

جونگ مین:بجای یکی 4 تا گوش دادم...بعدی...

جسیکا:من فکر میکنم توی این مورد تو با همه فرق داری..اگه من بودم با همون روش اولی خوابم میبرد چه برسه به دومی....