تردید 1
قسمت اول
پدرش بخاطر مشکلی که واسه ی شرکتش پیش اومده بود مجبور بود به کره سفر کنه...جسیکا تا اون زمان براش پیش نیومده بود که کره رو از نزدیک ببینه.پدرش فرصت رو مناسب دید که جسیکا رو همراهش ببره بلکه حالش یکم بهتر بشه.....
آخه جسیکا مدتی بود که وضعیت روحیش اصلا خوب نبود...!
جسیکا از اینکه میتونست از این محیط دور بشه یکم خوشحال بود...اون اصلا از انگلیس خوشش نمیومد.!
محیطی که توش بزرگ شده بود از اون دختری باوقار و در عین حال خودساخته(و یکمی مغرور)ساخته بود...
(خودتون میدونید دیگه توی کشورایی مثل انگلیس خیلی کسی رو میخواد که روی خودش کنترل داشته باشه و راهی صاف رو در پیش بگیره..!)
اون بیشتر کسایی رو که دوست داشت از دست داده بود(آخی.......)
.
.
فرودگاه
از مامانش خدافظی کردن و رفتن(البته مامان واقعیش نه!زن باباش بود!)
خلاصه به فرودگاه کره رسیدن ....
یکی از دوستای باباش (کیم جونگ وو) به استقبالشون اومده بود..کیم جونگ وو یکی از صمیمی ترین دوستای باباش بود
و جسیکا تا اون موقع چند بار کیم جونگ وو رو دیده بود
باباش با جونگ وو 1 شرکت توی کره داشتن و مشکلی که واسه ی شرکت پیش اومده بود با 1روز و 2روز حل نمیشد...!
شلاصه..............جسیکا بهمراه پدرش به اصرار کیم جونگ وو به خونه ی اونا رفتن...
به داخل خونه که رسیدن همه با خوشحالی به استقبالشون اومدن(مادر خانواده بهمراه پسر بزرگ و دختر کوچولوشون)
جسی در حال سلام احوال پرسی بود که یهویی کوچولو ی خونه که اسمش هانی بود پرید بغلش..!!(الهییییییی)
جسیکا از تعجب خشکش زده بود آخه اون از این اخلاقا نداشت که دیگران به این راحتی باهاش رفتار کنند...!
.
.
بعد از 2-3روز
جسیکا از اینکه بخواد خونه ی دوست باباش بمونه خیلی معذب بود و از پدرش خواست که برن هتل و یا 1 جایی رو موقت اجاره کنن (حالا مثلا وضشون توپه!!)
ولی کیم جونگ وو نمیذاشت که برن!!!!!...
هانی خیلی جسی رو دوست داشت و همش میومدو براش شعر میخوند و وقتی میدید جسی غمگینه 1کاری میکرد که خوشحالش کنه (آخی گوگولی 4 سالشه)...
.
.
جونگمین(پسر خانواده) پسر شاد و شنگولی بود و همیشه با حرفاش باعث خنده ی همه میشد بجز جسیکا!
با مامانش میزو چید وباباش وبابای جسی رو صدا کرد واسه ی شام
رفت تو اتاق جسی دید که کنار پنجره نشسته و خیلی غمگینه هر چی صداش کرد جوابی نشنید...با مسخره بازی و خنده رفت دستشو گرفت که بیارتش اما جسی دستشو کنار زد و به اکراه بطرف سالن غذاخوری راه افتاد....
جسی به فلفل حساسیت شدیدی داشت(طوری که با خوردنش نفس کشیدن واسش سخت میشد)از قضا مامان جونگمین که
این موضوعو نمیدونست بیشترین ادویه ی غذای اون شبش فلفل بود!!!!(هه...!)
طبق معمول هانی کنار جسی نشست جونگمین اونطرف جسی(خواب دیدی خیره!)....همه شروع به خوردن کردن اونشب جونگمین واسه همه غذای اصلی رو کشید و وقتی غذای جسی رو بهش داد (معمولا بزرگترا غذا میکشن ولی امشب فرق میکنه..هه هه)
اونو پس زد و گفت من فقط سالاد میخورم
اما به اصرار مامان جونگمینمجبور شد 1 قاشق از غذای اصلی بخوره...همون 1قاشق کار خودشو کرد...!!!
حس کرد نمیتونه درست نفس بکشه ...دوید به طرف اتاقش..هرچی میگشت داروهاشو پیدا نمیکرد
همه دویدن به طرف اتاق دیدن جسی خیلی شدید سرفه میکنه...بابای جسی که فهمیده بود بخاطر فلفله
گفت:جسی حساسیت شدیدی به فلفل داره و حدود 10ساله که فلفل نخورده!
باباش بلندش کرد که به بیمارستان برن توی این موقعیت از شرکت تماس گرفتن که از ژاپن واسه ی بستن قرارداد اومدن
وچون شریک رئیس شرکت بود حتما میبایست توی اون جلسه شرکت کنه........
نظر یادتون نره ...