قسمت دوم

جونگ مین : بابا من میتونم ببرمشون بیمارستان...شما برید به کارتون برسید..نگران نباشین...

جه بوم(بابای جسی):اوووم... باشه پس خواهشا خیلی مواظب دخترم باشید

جونگ مین: حتما

جسی کم کم بلند شد و به کمک شین های(مامان جونگی) به طرف ماشین رفتن...

توی ماشین جسی هر لحظه تعداد سرفه هاش چند برابر میشد...شین های سر جسی رو روشونش گذاشت..جسی توی اون حال وهوای بدش یاد

موقع هایی که مامانش بود افتار و اشکش جاری شد...شین های که فکر میکر حال جسی بدتر شده(چون گریه میکرد..) به جونگ مین

گفت: جونگ مین سریع...سریع برو حال جسی خیلی بده......

هانی کوچولو وقتی دید جسی گریه میکنه اونم شروع کرد به گریه کردن و رفت تو بغلشو سرشو ناز میکرد(گوگولی..)

.

بیمارستان

شین های رفت که کارای لازم بستری شدن جسی رو بکنه جونگ مین و هانی هم پیش جسی موندن....

1 پرستاار داخل اتاق شد...از دیدن جسی وحشت کرد..گفت:چی شده که انقد سرفه هاتون شدیده و قرمز شدین؟!

جونگ مین: فلفل.....................

پرستار: خوردن این چیزا واسه کسایی که حساسیت شدید دارن خطرناکه.1 آرام بخش بهشون میزنم که تا موقعی که اثر فلفل داخل بدنشه بخوابه...

جسیکا کم کم خوابش برد...شین های اومد و یکم کنار جسی نشست...

دستشو تو دستاش گرفت و گفت:آخی مامانش خیلی خوب و مهربون بود کاش الان اینجا بود....

جونگ مین: خوب بووووود؟!

شین های: آره عزیزم ..مامانش 8 ساله که فوت کرده!!!

جونگ مین:خدای من....حتما شوک بزرگی بوده که تو بچگی مامانشو از دست داده

شین های: جونگ مین من اصلا دوست ندارم برم ولی الان 12شبه و هانی باید بخوابه..من مجبورم برم خونه...

جونگ مین: اشکالی نداره من پیشش میمونم...گرچه زیاد از من خوشش نمیاد

شین های: اینطوری فضاوت نکن..من دارم میرم...

توی سالن بیمارستان شین های پدر جسی رو دید و از اینکه نمیتونست پیش جسی بمونه معذرت خواهی کرد و رفت...

جه بوم اومد توی اتاق خیلی واسه ی دخترش ناراحت بود خستگی از تو چشماش موج میزد ....

رو به جونگ مین گفت:خیلی معذرت میخوام...باعث زحمت شدیم...

جونگ مین:نه..خواهش میکنم...وظیفست(جان؟!)

جه بوم: ممنون...راستی شما برید خونه خسته شدین...من میمونم به احتمال زیاد صبح مرخصه

جونگ مین: از چشمای خستتون پیداست که تازه از شرکت اومدین...من میمونم..گفتم که وظیفست(گفتم جان؟!)

جه بوم:نه شماهم خسته شدین من....

جونگ وو:بیا بریم..جونگ مین به شب زنده داری عادت داره...مطمئن باش مواظبه..

جه بوم: واقعا ممنون..جبران میکنم... فعلا..

جونگ مین:خدافظ

تقریبا ساعت 1 شده بود...جسی توی خوابش هزیون میگفت و گریه میکرد..جونگ مین خیلی واسه جسی ناراحت بود

فکر میکرد بخاطر نداشتن مامان و تنها بودنشه که اخلاقش اینطوریه البته فکرشم 50 درصد درست بود

جونگ مین دست جسی رو گرفت بلکه یکم حالش بهتر بشه...جسی دیگه گریه نمیکرد و انگار با آرامش خوابیده بود

نزدیک 5صبح بود که جونگ مین خوابش برد

صبح...

جسیکا بیدار شده بود ولی جونگ مین خواب بود...وقتی دستشو تو دست جونگ مین دید

دستشو محکم از بین دستای جونگ مین بیرون اورد اونقدر محکم که دست جونگ مین به کمد کنار تخت برخورد کرد

جونگ مین نصف عمر شده بود...نمیدونست باید از ترس یا از درد دستش حرف بزنه(آخی الهی..)

بلند گفت:هی...دستمو شکوندی...آخ دستم...وای دستم شکست

جسیکا هول شده بود دست جونگ مینو گرفت و دید که کبود شده

از توی کمد کناری 1بسته باند و پماد که بدردش میخورد پیدا کرد

شروع کرد به بستن دست جونگ مین

در حین بستن جونگ مین هیب آخ و اوخ میکرد ولی جسی اونفدر آروم کارشو انجام میداد که 1 کوچولو هم دست جونگ مین درد نمیگرفت(جونگی خوب بلده تو این موقعیتا ناز کنه ها)

جسیکا:دوست ندارم بهم نزدیک بشی!

جونگ مین:دیوونه..همش تو خواب هزیون میگفتی و گریه میکردی!اگه دستتو نمیگرفتم که تا صبح مخ منو میخوردی!!تازه کی گفته من میخوام بهت نزدیک بشم؟!!!

در بین صحبتا پرستار وارد اتاق شد و بیمارو معاینه کرد و گفت:مشکلی نیست میتونید برید خونه...ولی باید داروهاتونو بخورید تا حساسیتتون به این چیزا کم بشه

جسیکا بلند شد که بره دید لباس بیمارستان تنشه!

جونگ مین که خندش گرفته بود گفت:مامان لباساتو برد خونه(جهت شستن و تمیز کردن)الان زنگ میزنم واست بیارن.....

....ن....ظ....ر....