تردید 6
قسمت ششم
جونگ مین که تو ماشینش منتظر جسیکا بود صحنه ی دزدیو دید و اومد پیش جسی
جونگ مین:اه اه...کیفتو زدن؟!
جسیکا:آره...نمیخوای بری دنبالش؟!
جونگ مین:نه ولش کن!
جسی:کیفمو زدن ..اونوقت میگی ولش کن؟اصلا تو کجا بودی که پیدات شد؟
جونگ مین:همین جا...!خوب مشکلی نیست...دیگه بیا بریم
جسی:مشکلی نیست؟(با عصبانیت)همه ی وسایلم تو کیف بود!
جونگ مین:سوار شو
جسیکا:نمیام...با تو بودن اعصابمو خورد میکنه...
جونگ مین:اواااااا...چرا؟(با لهجه ی خانوم شیرزاد بخونین)هرطور راحتی..
جونگی که دیرش شده بود رفت...جسی هم با
اینکه حوصلشو نداشت تصمیم گرفت که به نزدیکترین دانشگاه بره...
داخل دانشگاه
وارد دفتر مدیریت شد..هرچی لازم بودو پرسید و
به این نتیجه رسید که بره خونه و مدارکشو بیاره...
خلاصه دیگه ثبت نام کرد و به هیچکس به جز باباش نگفت که
کدوم دانشگاه اسم نوشته...
2روز بعد
سر صبحونه شین های:جسی مگه تو هم امروز کلاس داری؟
جسیکا:بله...امروز روز اولمه..
جونگ مین که کنار جسی نشسته بود بهش گفت:
بلا نگفتی کدوم دانشگاه؟
جسیکا آروم گفت:به شما هیچ ربطی نداره..!!!
جونگ مین:اصلا به من چه؟!
جسی:اگه اینطوره پس چرا میپرسی؟
جونگ مین:به شما هیچ ربطی نداره...اینو گفت و زود رفت...
جسی:پسره کم داره!!! تصمیم گرفت با تاکسی بره که باباش گفت چون روز اولته میرسونمت.
.
جسی در حال خوردن آبمیوه وارد کلاس شد...
همونجا دم در از شدت تعجب آبمیوه از داخل دهنش فوران زد!!!!!!
به طوری که همه ی آبمیوه ها موهای دختری که جلوش ایستاده بودو خیس کرد!
تازه از این بدتر این دختر لوس ترین و سوسول ترین فرد کلاس بود!(به به چه شود!)
تقریبا کلاس از خنده منفجر شده بود آخه همه از این دختره (آران)بدشون میومد
آران که حسااااااااااااابی خشمگین شده بود داد زد:
چندش...جای تو که تو کلاس درس نیست..جاتو توی باغ وحشه..!
جسیکا:مواظب حرف زدنت باش...متاسفم حواسم نبود
آران:مگه کوری...منو ندیدی؟!
آران که میخواست دست به یقه بشه و
بلا نسبت شما وحشی گیری در بیاره...یهویی یکی جلوشو گرفت ..
******
بچه ها من براورد کردم دید اگه هفته ای 1 قسمت بذارم خیلی خوبه....چون درسام سنگینه!!!واقعا وقت کم اوردم.خیلی خیلی ببخشین
ولی خوب 1 مزیتی هم داره....2-3 برابر الان مینویسم!
اگه موافقین جمعه ها بذارم.....
بای بای